ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

ماه قشنگ

  ماه قشنگ آسمون                        یه  شب بیا به خونه مون   از آسمون بپر پایین                بدو بیا  به روی زمین بیا، بشین کنار من               قصه بگو تو برای من قصه ی یک  ستاره               که  تا سحر بیداره یا اون ابر سیاهی               که...
26 بهمن 1390

شنبه 8 بهمن 90

  سارا خانوم من سلام عزيزم   ديشب خانه خاله مريم بودي با مامان جون پيش من و بابا نبودي خيلي دلمون برات تنگ شد آخه توي اين دو سال اصلاً‌ يك شب از هم جدا نبوديم     من كه اصلاً تا صبح خوابم نبرد و همش تو فكر شما گل عزيزم بودم خانوم خانوما ساعت يك بعدازظهر از سر كار ميام دنبالت تا باهم بريم خانه .   خيلي خيلي دوستت دارم . راستي اون شال گردن قرمز و زرد رو هم برات تموم كردم تا بتوني با كلاهش سرت كني مي دونم كه خيلي دوستش داري حالا عكسشم بعداً برات مي ذارم عزيزم   ...
12 بهمن 1390

چهارشنبه 12 بهمن 90

  آنچه را گذشته است فراموش کن و بدانچه نرسیده است رنج و اندوه مبر قبل از جواب دادن فکر کن هیچکس را تمسخر مکن نه به راست و نه به دروغ قسم مخور خود برای خود، زن انتخاب کن به شرر و دشمنی کسی راضی مشو تا حدی که می توانی، از مال خود داد و دهش نما کسی را فریب مده تا دردمندنشوی از هرکس و هرچیز مطمئن مباش فرمان خوب ده تا بهره خوب یابی بیگناه باش تا بیم نداشته باشی سپاس دار باش تا لایق نیکی باشی با مردم یگانه باش تا محرم و مشهور شوی راستگو باش تا استقامت داشته باشی متواضع باش تا دوست بسیار داشته باشی دوست بسیار داشته باش تا معروف باشی معروف باش تا زندگانی به نیکی گذرانی د...
12 بهمن 1390